چقدر این روزها عجیبن...روزهایی که نامردی ادمها شب میشه...شب با بغضای سنگین نفسم قطع میشه ودردمیکشم تا هیچکی صدای گریه هامو نفهمه وصبح که پاشمو ببینم مجبورم باورکنم همه چیز دوباره شروع شد...که هرروز برم کنار مزرعه نزدیک محلکارم و سبزه ها خیره بشم و اشک بریزم و بعدبرم مدرسه و بشم همون معلم دوست داشتنی....آخ از نامردی....
وچقدر شیرین که حس کنی یکی هست که هواتو داره
تکیه گاه...
ما را در سایت تکیه گاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 2:36